کاخ دادگستری
خانم ها آقایون لطفا اینجا تجمع نکنید جلسه ی دادگاه غیرعلنی برگزار میشه به جز متهم و شاکیان و خانواده هاشون کسی حق حضور نداره...
-مردم باید بدونن قانون با این حیوون چه برخوردی میکنه.
-دادگاه برای رعایت حفظ آبروی شاکیان غیر علنی برگزار می شه و نتیجه ی اون در اختیار مطبوعات قرار میگیره.
کم کم سرو کله شاکیا و خانواده هاشون پیدا میشه هرکدوم از خبرنگارا سراغ یکی از اونا میرن...
-آوردن...حمید گوریل رو آوردن...
همهمه ای بین خبرنگاران بوجود می آید...سیلی از خبرنگاران به طرفش میرن...سرش پایینه...فلاش دوربین عکاسی ها چشمشو اذیت می کنه...
-چرا دست به این کارا زدی؟
-الان چه احساسی داری؟
-فکر میکنی دادگاه چه حکمی بده؟
-از روبه رو شدن با خانواده ی بچه ها نمی ترسی؟
..........
سرش همچنان پایینه...به سوال هیچ کدوم از خبرنگار ها جواب نمی ده...اصلا انگار حواسش به هیچ کدوم از این آدمها نیست...نه کسی رو می بینه...نه صدایی میشنوه...فقط یه لبخند رو صورتشه...
-حداقل به این سوال جواب بده...چرا لبخند می زنی؟!
-این جا نایستید...لطفا مسیر رو باز کنید...وقت دادگاه رو بیشتر از این نگیرید...
وارد دادگاه میشه...سرش بالاست و دیگه خبری از لبخند نیست...حواسش کاملا با اطرافشه...
همچین که وارد می شه دادگاه پر سرو صدا میشه...یکی از بچه ها از ترس شروع به جیغ زدن و گریه کردن می کنه...مادری داره گریه می کنه...مادر دیگه ای نفرین میکنه...پدر یکی از بچه ها به طرفش حمله میکنه...
ولی اون فقط به صورت بچه ها نگاه میکنه...هنوز هم ترس رو تو صورتشون میبینه...یاد التماس ها و اشک هاشون می افته و دوباره لبخند رو صورتش نقش می بنده...
متهم در جای خود قرار می گیرد...قاضی از حاضرین میخواهد که برای کمک به کار آرامش دادگاه رو حفظ کنند و با اعلام قاضی دادگاه رسمی میشه...
بچه ها یکی یکی از جلوی اون رد میشن و برای بیان آن چه که بر سرشون اومده در جایگاه قرار می گیرن...بچه هایی که همشون بین ۷ تا ۱۰ سال بیشتر سن ندارند و هنوز بعضی هاشون جرات بیان آنچه که به سرشون اومده ندارند بعضی از اون ها هم همچین که چشمشون به اون میفته شروع میکنه به گریه کردن و جیغ کشیدن.
حالا نوبت به متهم می رسه که حرفشو بزنه و به بعضی از سوال ها جواب بده.
سکوت در دادگاه بر پا میشه...
-خودتو معرفی کن.
-حمید...۲۵ ساله.
-تمام اتهام های وارده رو قبول داری؟
-(لبخند)بله!!!....
پدر یکی از بچه ها با صدای بلند و همراه با گریه از جاش بلند میشه و به طرفش حمله ور میشه که مامور ها می گیرنش...
-آشغال ...حیوون...آخه مگه این طفل معصوما چه بدی به تو کردن که این بلارو سرشون آوردی؟بچه ی من یکساله شب خواب به چشمش نیومده...تمام زندگی اش شده وحشت و کابوس.اون وقت توی عوضی با خونسردی لبخند می زنی؟!ولم کنید...بذارید این حیوونو با دستام خفه کنم...
همینطور که سعی می کنه خودش رو از دست مامورها رها کنه و به اون برسونه...در دادگاه سرو صدایی به پا میشه که با اخطار قاضی کم کم جو دادگاه به حالت قبل بر میگرده...
-تمام مدارکی که وجود داره و توسط پزشکی قانونی هم تایید شده نشون دهنده ی سلامت کامل روحی شماست یعنی در حین ارتکاب جرم کاملا اختیار و اراده داشتید...پس نمی تونید ادعا کنید که حین ارتکاب جرم اختیار از دست دادید و کنترلی بر اعمال خود نداشتید...پس لطفا توضیح بدید که به چه علت دست به این کار زدید؟
خیلی خونسرد و آروم سرجاش وایساد...نه دادو بیداد های پدر و مادر ها از خونسردیش کم می کنه نه شنیدن جرم هایی که داره به خاطرش محاکمه میشه...
حمید:تمام حرف هایی که شما و بچه ها و خانواده هاشون گفتین درسته...آره من درتمام لحظاتی که داشتم این بچه ها رو شکنجه و آزار می دادم اختیار داشتم...حتی از کارم هم لذت می بردم.من در اون لحظات احساس قدرت می کردم.تمام عمر من با کینه و نفرت گذشته از همون بچگی از آزار دادن بچه های همسن خودم لذت می بردم چون اونا با تمام خنگی و کودنی شون میتونستن درس بخونن...بدون سختی به خواسته هاشون می رسیدن ولی من حتی برای داشتن کوچکترین چیز تو زندگیم تحقیر شدم...برای سیر کردن شکمم باید کار میکردم از اول صبح تا آخر شب تو خیابون ها جون میکندم...الان به خاطر آزار و اذیت جنسی این بچه ها دادگاه تشکیل شده و میخواید منو مجازات کنید چون مجرمم...ولی وقتی همین بلاها سر من می یومد هیچکی صدامو نشنید...هیچ دادگاهی در کار نبود...دیگه چی میخواید بشنوید؟...آره اختیار و اراده داشتم...از این کار لذت می بردم...اصلا مگه این کارها جرمه؟پس چرا آدمایی که این بلا رو سر من درآوردن هیچ وقت مجازات نشدن؟...
جو دادگاه که کمی آرامتر شده بود با این حرفها دوباره توسط پدر و مادر ها متشنج شد...
روز بعد از دادگاه تیتر روزنامه ها:
حکم اعدام برای حمید گوریل عامل آزار و اذیت ۴۰ کودک
برداشت چهارم
سالن همایشها ی بیمارستان...
خانم ها و آقایون لطفا اینجا تجمع نکنید تا چند لحظه دیگه آقای دکتر تشریف میارن میتونید وارد سالن بشید و سوال هاتون رو از ایشون بپرسید...
-من از برنامه ی ...شبکه ی ... تلویزیون میخواستم قبل از شروع همایش یه مصاحبه ای با آقای دکتر رضا... داشته باشم.
-لطفا تشریف بیارید داخل دفتر برای انجام مصاحبه...
-با تشکر از آقای دکتر برای اینکه وقتشون رو در اختیار ما قرار دادن ...آقای دکتر تحقیقات شما در زمینه بیماری های اطفال انقلابی بزرگ در علم پزشکی کشور بوجود آورده ...
پایان
در این پست ها نه قصد متهم کردن کسی رو داشتم و نه قصد طرفداری ...فقط یک داستان تعریف کردم که متاسفانه واقعیت داره...
تابستان امسال(۸۶)شاهد اجرای طرح امنیت اجتماعی از سوی نیروی انتظامی بودیم.در این طرح اراذلین و اوباش زیادی بخاطر جرم های مختلفی(خرید و فروش مواد مخدر و مشروبات الکلی-تجاوز به نوامیس مردم و ...)دستگیر شدند.از یه نظرهایی این طرح خوب بود و از یه نظر هایی هم میتوان انتقاداتی را به آن وارد کرد.تعداد خوبی های این طرح اینقدر زیاد بود که بدی ها کاملا پشتشون پنهون می شدن...اما تنها انتقاد این است که چرا این طرح فقط در تابستان به صورت گسترده اجرا شد؟آیا در نه ماه دیگر سال جرمی رخ نمیده یا خلافکاری وجود ندارد.نمیدونم .اما یک سوال هم دارم اینکه چرا در ماه رمضان ارتکاب جرم خیلی کمتر از ماههای دیگه است؟آیا تنها به خاطر فضای روحانی و معنوی این ماهه؟اگر جواب مثبته چه بهتر میشد که فضایی در کشور فراهم بشه که همیشه فضای کشور به این حالت باشه.به امید روزی که در هیچ جای این کره ی خاکی مخصوصا ایران عزیزمان جرمی رخ ندهد و هیچ جرمی رخ ندهد و هیچ انسانی به خاطر ارتکاب جرم بالای چوبه دار دیده نشه و ای کاش زمانی فرا برسه که عدالت واقعی و نه به معنای شعاری آن روی کار بیاد و هیچ تبعیضی بین مردم وجود نداشته باشد.
برداشت اول
بازار تره بار
رضا با چهره ای غمگین و نگاهی پر از حسرت به آدمهایی که به بازار میرن و میان نگاه میکنه.هرکدام دستشون یه جور میوه است و با رضایت به خونه هاشون میرن.رضا به چهره ی تک تکشون زل میزنه.توی ذهنش پر از سواله...
-یعنی این آدما این همه میوه رو خودشون میخورن؟!!شاید مهمون دارن؟!!یا اصلا ممکنه امشب تولد بچشون باشه شایدم...شایدم مریض دارن و دکتر سفارش کرده که حتما باید میوه تازه بخورن.
یه نگاه به آسمون میندازه هوا هنوز روشنه...
-چرا همیشه این موقع که میشه خورشید برای غروب کردن ناز میکنه؟برو دیگه...
حالا دیگه هوا تاریک شده رضا آرام آرام به طرف مغازه ها حرکت میکنه.
-خب مگه چه عیبی داره همیشه که اینجوری نمیمونه منم وقتی که بزرگ بشم کار میکنم پول در میارم مثل بقیه میوه های بدون لک و سالم میخرم.اصلا اینا که چیزیشون نیست!!این سیبا فقط بعضیهاشون قهوه ای شدن!این زردآلو ها هم یکمی نرمن!ولی مزش بد نیست.
رضا یاد حرف دکتر افتاد که به باباش می گفت خانومتون خیلی ضعیف شدن باید غذای مقوی بخورن.
-زیور خانوم همسایه بقلی میگه برای درد مامانت میوه خوبه.کارفرمای بابا از وقتی که حقوق کارگرا رو زیاد کردن بابا رو اخراج کرده بابا الان پول نداره ولی وقتی بزرگ بشم کار میکنم پول در میارم برای مامان بهترین و سالم ترین میوه ها رو میخرم...
-مامان اون پسر رو ببین!داره آشغالهای روی زمین رو جمع میکنه.
مادر نگاهی از روی ترحم به رضا میندازه و شروع میکنه به بچش درس اخلاق دادن.
-ببین مامان جون بعضی از آدما هستند که چون پول ندارند به آشغال میوه هم راضی اند برای همین تو باید قدر چیزایی رو که داری بدونی.هی نگی اینو نمیخورم.اینو دوست ندارم...
کیسه پلاستیکی در دستان رضا به اندازه ی چندین کیلو میوه سنگینی میکنه.دسته ی کیسه پلاستیکی پاره میشه و میوه های رضا در کف بازار پخش میشه...
برداشت دوم
مدرسه
حمید روبه روی یک مدرسه پسرانه ایستاده و بچه ها دست در دست پدرها و مادرها شون با شادی به مدرسه می رن.یاد ۷ سالگی خودش افتاد.چهار پنج سال پیش.محسن پسر همسایه کیف و کفش نویی رو به اون نشون داد.
-حمید(با تعجب):هنوز که تا عید خیلی مونده!!!پس اینا چین؟
-محسن که از صداش فخر می بارید:چند هفته ی دیگه مدرسه ها باز میشن.منم میرم کلاس اول.میخوام دکتر بشم.
حمید با تعجب به او زل زد.
-مد...مدرسه؟!کلاس اول؟!منو تو که...همسنیم!مگه نه؟پس چرا من؟؟!!
هنوز حرفش تموم نشده بود که محسن گفت:بابام میگه شما چون پول ندارید تو نمیتونی بری مدرسه بابات با بدبختی داره شکم شما پنج تا بچه رو سیر می کنه.تازگیا کارش رو از دست داده.دیگه نمیتونه شما رو بفرسته مدرسه...
-ولی من میخوام خلبان بشم!
-اگر درس نخونی هیچی نمیشی تو چون بابات پول نداره نمیتونی درس بخونی و خلبان شی.بابام میگه بچه هایی که درس نمیخونن وقتی که بزرگ بشن چون هیچی بلد نیستند باید حمالی کنن.بعضیهاشونم دزد میشن.
-(باعصبانیت):من نه میخوام حمال بشم نه دزد.من میخوام خلبان بشم.
دوان دوان با بغضی که گلویش را گرفته به طرف خونه دوید.
-حتما مامان و بابای من یادشون رفته که چند هفته دیگه مدرسه ها باز میشن.من باید بهشون خبر بدم.
بابا که تازه رسیده خونه و معلومه امروز هم نتونسته کاری پیدا کنه.معلومه کاملا عصبانیه.اینو میشه از نق زدنش به مامان و دادزدن سر داداش و آبجی ها فهمید.
-به خودش دلداری میداد:من میدونم مدرسه رفتن من براش خیلی مهمه.الان که بگم مدرسه ها چندوقته دیگه باز میشن بابا هم حتما خیلی خوشحال می شه.وقتایی که بابا حالش خوبه و اعصابش سر جاشه وقتی ازم یه کاری می خواست و براش خوب انجام می دادم میگفت:باریک الله...پسر باهوش و زرنگم.داداش بزرگت که دو کلاس درس خوندو گفت دیگه نمیکشم.ایشالله تو فردا واسه خودت یه آقا مهندسی می شی!!حالا باید بدونه که مدرسه ها چند وقت دیگه باز می شه و پسر با هوش و زرنگش میره مدرسه اصلا اگه تلویزیون رو این سعید سه ماه پیش نسوزونده بود بابا الان خودش خبر داشت و دیگه لازم نبود من بهش بگم.
همونجوری که زل زده بود به باباش با صدایی بلند که ناشی از هیجان و شوق و شور مدرسه بود گفت:مدرسه ها دارن باز میشن.منم میخوام برم مدرسه.من هم میخوام درس بخونم.من...
که نگاه غضب آلود بابا مانع از تمام کردن جملش شد.
در حالیکه به شدت گریه می کرد به کوچه بازگشت.بچه های همسایه هرکدام مشغول بازی بودند.از اینکه همه آنها می توانستند به مدرسه بروند و با سواد شوند و او نمیتونست به مدرسه بره احساس حقارت میکرد و در دل به اونها رشک می برد و از همشون متنفر بود.سنگی رو از روی زمین برداشت و به طرف محسن پسر همسایه که میخواست به مدرسه بره و دکتر شه پرتاب کرد.خون از سر محسن فواره میزد و حمید اشکهایش را پاک کرد و لبخند زد.
برداشت سوم در پست بعدی...