...شب نوشته ها
حالتون که خوبه من که عالی هستم آخه امشب عروسی دو نفر رفتم که دو سال پیش خودم باهم آشناشون کرده بودم و خیلی خوشحال شدم که بهم رسیدن خدا کنه همه ی آشنایی ها و دوستی عاقبت شیرینی داشته باشه خدا کنه این دو تا گنجشک هم خوشبخت بشن و یه عمر دعام کنن راستش اون روزا فکر نمیکردم بهم برسن حالا که اینجوری شد میخوام بنگاهی چیزی بزنم شما هم اگه همسر خواستین آگهی بدین این سجاد هم که اصلا معلوم نیست کجاست از وقتی من اومدم غیبش زده و حسابی تنبل شده منم دیگه آپ نمیکنم تا یه خبری از این بچه بشه! فرگل البته بیشتر خوبه تا بد چون ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست... امروز رفتم دفتر سینمایی یکی از دوستان تا دوباره شروع کنم البته طرف چون آشنا بود یه خورده کار هم ازمون کشید و کلی دعوتنامه نوشتم برای روز افتتحاییه و... این حرفا رو بی خیال فقط خواستم به سجاد ثابت کنم که میشه چیزای سخت رو آسون کرد... ما قرار گذاشتیم اینجا راحت همه ی حرفامونو بزنیم و به همدیگه کمک کنیم (منظورمون شما دوستای گل هم هست) یه چند وقتیه بدجوری تو لاک رفتم ولی حالا از دست خودم خسته ام و دارم فکر می کنم که چقدر بی دست و پا بودم که گذاشتم دیگران برای زندگیم تصمیم بگیرن بهم بگن چی کار کن چی کار نکن! خسته شدم از بس بگم سرنوشت سرنوشت! بابا گور بابای سرنوشت پس من این وسط چه کاره ام؟ می خوام بجنگم چقدر بشینمو تباه شدن عمر و جوونیمو نگاه کنم ؟ مگه این همه سال که پوچ شد و از دستم رفت کم بود؟ میخوام بجنگم برای زندگیم برای تموم ثانیه هایی که فردا و فرداها متولد میشن .... چقدر بازیچه باشم تا کی؟ پس من چی سهمم چیه؟ میخوام سهممو از زندگی بگیرم ... چرا بشینمو منتظر باشم تا کی ؟ تا شاید یه روزی برسه که همه چی عوض بشه !چرا خودم برای عوض شدن همه چیز نجنگم؟ چرا نشستیم و داریم نگاه می کنیم چی به سرمون اومده؟چی شدن اون بچه های شاد و شنگول خیال پرداز؟ چرا تسلیم شدیم؟ خیلی وقته از خودم نپرسیدم برای چی زنده ام برای چی نفس می کشم ولی امشب پرسیدم! تا حالا زنده بودم ولی حالا می خوام زندگی کنم .... خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت... از فکر این که قد نکشیدم دلم گرفت... از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت از اینکه با تمام پس انداز عمر خود حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت کم کم به سطح آینه برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت دنبال کودکی که در آنسوی برف بود رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت... نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت شاعر کنار جوی گذر عمر دید و من خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت........ سلام به همه ی دوستای گل خودمون ... من فرگل هستم و اگه جسارت کردمو قدم به شب نوشته های سجاد عزیز گذاشتم منو ببیخشین و تحملم کنین! منتظر اتفاقات جدید توی شب نوشته ها باشین چون ما داریم بمب اتمی رو که ساختیم رو آماده می کنیم تا همه باهم بریم به فضا پس زود به زود بهمون سر بزنین یه وقت جا نمونین چون بدون شما اصلا صفا نداره ... خلاصه که اینجا وبلاگ خودتونه و مرسی که منو پذیرفتین یه تشکر ویژه هم از سجاد عزیزم دارم بخاطر اینکه منو خیلی راحت پذیرفت و اجازه داد قدم به خلوت شب نوشته ها بذارم خیلی ماهه خیلی خیلی خیلـــــــــی... و به من خیلی کمک کرده و دوست خیلی خوبیه... امیدوارم بتونیم شبای قشنگی رو در کنار شما دوستای گل رقم بزنیم و به همدیگه کمک کنیم تو سیاهی شبامون تنها نباشیم... شنبه شده.از روزی که مامان اینا رفتن 3روز تمام گذشته.صبح خواب موندم و کلاسم که میشد گفت جلسه ی اولش بود مالیده شد ولی خدا رو شکر غیبت نخوردم چون اساتید محترم هنوز لیستی واسه حضور غیاب نداشتن!!!ساعت 9 نیما بیدارم کرد.بازم مثل بقیه روزها ناصر و امیر صبح زود رفته بودن.حالا میگم صبح زود فکر نکنی قبل از طلوع آفتاب!!!نه،حدوداً ساعت 8.اون 2تا زودتر میخوابن و زودتر هم بیدار میشن.صبحونه رو که با نیما خوردیم قرار شد که تا انقلاب با هم بریم.من رفتم صورتمو اصلاح کردم و دوش گرفتم و رفتیم انقلاب و اونجا مصطفی و ایمان(ایمان از دوستای دانشگاهه،یه زمانی خیلی باهاش صمیمی بودم ولی الان یه کم کمتر شده البته هنوزم خونه ی همدیگه میریم)رو دیدیم.با نیما خداحافظی کردم و بهش گفتم شب زودتر بیاد.با مصطفی یه سر رفتیم پیش امیر حسین که تو داروخونه پسرداییش کار میکنه و دیدمش و یه کم سربه سرش گذاشتم گفتم میمردی منم صبح زود بیدار میکردی که کلاسم رو برم!!!خلاصه کلی خندیدیم و با مصطفی رفتیم دانشگاه که حذف واضافه کنه و درسایی رو که نتونسته بوده برداره رو اخذ کنه.ظهر برگشتیم خونه و ناهار خوردیم و باز رفتیم دانشگاه سر کلاس مصطفی اینا که پیشرفته 2 داشتند.کلاس بدموقعی بود.من کلی خسته بودم و فقط داشتم چرت میزدم و به مصطفی دری وری میگفتم که چرا منو آورده سر این کلاسشون که اینقدر خسته کنندست.موقع برگشت حمید که از بچه های اصفهانه و با من خیلی صمیمی رسوندمون داخل شهر.هرچی بهش تعارف کردم نیومد و ما هم یه کم خرید کردیم و برگشتیم خونه.من که خیلی خسته بودم.یه کم دراز کشیدم و بعدش ظرفهای ظهر رو شستم و موندیم منتظر بروبچ که بیان و شام درست کنیم و حال کنیم.ساعت 7 همشون اومدن و کلی بازم خندیدیم.از امشب مصطفی هم به جمعمون اضافه شده بود. یک شنبه که شد دیگه کلاس نداشتم.فقط ناصر کلاس داشت که زود از خونه زده بود بیرون تا برسه به درس و مشقش!!!اونروز کار خاصی نکردیم تا شب که ایرج هم اضافه شد(متولد 64 و فارغ التحصیل کارشناسی حسابداری،تو دانشگاه باهاش آشنا شدم و باهاش صمیمی شدم.بچه مثبته.خیلی باهاش حال میکنم!!!)از دانشگاه گفتیم و خلاصه همه ی مسئولین دانشگاه رو شستیم و پهن کردیم و خشک کردیم گذاشتیم تو کمد! دوشنبه...بازم هیچ کدوم کاری نداریم.امیر و ناصر مثل همیشه صبح زود ترک دیار کردن و رفتن.ما هم که از خواب بلند شدیم صبحونه نداشتیم.یه لیوان شیر خوردیم و رفتم یه دوش بگیرم....روز خوبی بود...رفتیم یه سر بیرون و خوش گذروندیم.قرمه سبزی که مامان گذاشته بود تو فریزر گرم کردیم و همه خوردن و از دست پختم تعریف کردن!!!!امشب برنامه نود رو دیدیم.کنفرانس مطبوعاتی امیر قلعه نوعی بعد از دربی و دعوای بیژن کوشکی با مسئولین ورزشگاه آزادی و گفتگوی تلفنی فردوسی پور با قلعه نوعی رو دیدیم و حسابی حال کردیم(من استقلالی هستم ولی از قلعه نوعی زیاد خوشم نمیاد)به عنوان دسر بعد از قضا بستنی هایی رو که خریده بودم رو خوردیم و میوه آوردم و آهنگ گذاشتیم و دوباره نشستیم حرف زدن تا 3 و 4 .امیر و ناصر زودتر از هممون خوابیدن. سه شنبه محمد و سعید هم از تهران به ما ملحق شدن.مصطفی دیگه نموند و رفت محلات تا واسه عروسیه داییش کمک کنه.ایرج هم دیگه امشب نبود.اما بجاش محسن همون دوستم که فارغ التحصیل کارشناسی کامپیوتر اومد واسه هزارمین بار فیلم آواز قو رو از تو آرشیو درآوردم و با بروبچ نگاه کردیم و آهنگ گذاشتیم و کلی بزن و برقص راه انداختیم و کسایی رو که تا حالا رقصاشون رو ندیده بودیم به رقصیدن مجبور کردیم و خلاصه خیلی چیزا دیدیم جز رقص!!!!من که اینقدر رقصیده بودم که حسابی عرق کرده بودم.تا ساعت 4 ادامه داشت.ساعت 4 نشستیم به مسخره بازی درآوردن که همسایه بغلی نتونست تحمل کنه و پاشد اومد سراغمون و میخواست 110 خبر کنه و ما هم داشتیم کلی بهش میخندیدیم اونم که دید اوضاع به نفعش نیست رفت خوابید و دیگه هم سراغمون نیومد ولی باید قبول کرد که کارش اشتباه بود که داشت از شیشه نورگیر داخل رو نگاه میکرد و میخواست که ما در پشت بوم رو واسش باز کنیم. چهارشنبه رفتیم دانشگاه.کارگاه حسابداری داشتم با استاد لعل بار که خیلی دوسش دارم.کلاسش زود تموم شد و برگشتیم داخل شهر و خرید کردیم و دوباره برگشتیم خونه.من که از زور خستگی خوابم برد یه 2 ساعتی و محمد و سعید هم مثل همیشه وحشی گری کردن.بیدار که شدم دیدم هنوز هیچکدوم نیومدن.زنگ که زدم فقط تونستم امیر رو بیارم.اونم اومد زود گرفت خوابید.مثل اینکه بچه ها از اسم 110 حسابی ترسیده بودن!!!آخر شب ایرج sms زد گفت میخوام با علی و جواد(از بچه های دانشگاه و از همخونه ای های ایرج که به من هم ارادت داشتند)بیام یه سری بزنیم ما هم خوشحال شدیم و یه کم مرتب کردیم و چایی درست کردیم.بچه ها اومدن و خوش گذروندیم.ساعت 2 بود که رفتن. 5شنبه صبح از ساعت 8 کلاس داشتم.تا 6:30 بعد از ظهر.روز خوبی نبود واسه من.اما شبش دوباره همه بروبچ دوره هم جمع شدیم و زدیم رقصیدیم و ماکارونی درست کردیم و ساعت 2:30 شام خوردیم .روزش که اصلاً خوب نبود ولی شبش یه کم شاد بودم.راستش یاد جمعه که می افتادم که همه قراره از پیشم برن دلم میگرفت.دلم نمیخواست تموم شه.روزای خوبی بود.خیلی حال کردیم. بهترین اتفاقی که تونست این ناراحتی رو از وجودم تا حدودی پاک کنه صحبت کردن با فرگل بود تو اینترنت.خیلی خوشحال شدم.خیلی.دلم خیلی واسش تنگ شده بود.خیلی هم دوسش دارم.کلی با هم حرف زدیم و قرار شد که از این به بعد شب نوشته ها رو دوتایی اداره کنیم و من هم واقعاً از این قضیه خوشحال شدم و کاملاً پذیرفتم.چون نوشته های طرف مقابلم که فرگل باشه رو خیلی دوست داشتم و همیشه آرزوی کار کردن با یه کسی مثل اونو داشتم.... جمعه شد.امیر رفته.ناصر هم صبحونه خورده رفته.نیما بیدارم کرد.داشت میرفت.منو محمد و سعید خونه رو مرتب کردیم و اونا هم ساعت 3:30 رفتند تهران...ناصر هم که اومده بود سه چندتا عکس واسش رایت کنم بعد اتمام کارش رفت.نیما هم اومد از رو هارد من آهنگای کوروش یغمایی و هایده و معین و ویگن و رو رایت کرد و رفت....تنها موندم...مامان اینا ساعت 11:30 میرسن.خونه تمیزه.دلم واسه این روزایی که گذشت و این خوشگذرونیها تنگ شده.خیلی زود گذشت....بی خیال...الانم دارم مرگ تدریجی یک رویا رو میبینم...تموم شد... در پایان این خاطره به فرگل خوبم خوش آمد میگم و آرزو میکنم که شب نوشته ها با اومدن فرگل رنگ تازه ای بگیره و خلاصه بتونیم در کنار هم خوب کار کنیم. فرگلکم خوش آمدی در اول پستم دلم میخواد از سیمین و مهسای عزیز که خودشون هم صاحب وبلاگ هستند به خاطر اینکه منو تشویق کردن به ادامه وبلاگ نویسی تشکر کنم و بهشون جلوی همه میگم که حرفاشون خیلی واسم قشنگ اومد و من خیلی با حرفاشون حال کردم. روز عید فطر مامان اینا رفتن مسافرت و کلاً خونه ی ما از اون تاریخ تا جمعه ی هفته ی بعد خالیه.از همون روز اول بچه ها مثل همیشه نذاشتن تنها باشم و ناصر اولین کسی بود که به خونه ی ما اومد.عصر بود که اومد.منو ناصر(ناصر جزئی از نام خانوادگیشه) هروقت که با همیم فقط مزخرف واسه هم تعریف میکنیم و میخندیم.اینقدر تعریف کردیم و خندیدیم و حال کردیم که به مرض ترکیدن رسیده بودیم. تا اینکه شب به نیما هم زنگیدم گفتم که بیاد پیشمون.نیما 10.30 شب اومد.من و نیما از مهدکودک چون مامانامون هردو پرستار بودن باهم بودیم و تا الان هنوز با هم رابطه داریم و دوستیم.با اونم کلی گفتیم و خندیدیم تا ساعت 4 صبح که تصمیم گرفتیم بخوابیم.صبح با صدای زنگ تلفن نیما بیدار شدیم که مامانش بود و بهش گفت ماشین رو بیاره که همگی میخواستن برن اصفهان.منه بدبخت که اینقدر مست خواب بودم و کمبود خواب داشتم فقط صدای نیما رو شنیدم که گفت من دارم میرم.چیزی که یادم میاد این بود که داشت توضیح میداد ولی من فقط رفتم رو از تو حرفاش فهمیدم و دوباره بیهوش شدم و خوابیدم. یه ساعت بعد مامان ما زنگ زده که تو مگه کلاس نداری، هرچی قسم و آیه میارم که مامان امروز پنج شنبه دانشگاه ما تعطیله گوشش بدهکار نبود خلاصه نمیدونم چه جوری راضیش کردم!!! صبح پنجشنبه تا عصر رو با ناصر گپ زدیم و گفتیم شنیدیم و دیدیم و خلاصه خوش گذروندیم.ناصر هم یه سری رفت خونشون که ببینه مامانش اینا کاری چیزی ندارن و یه فیلم هم بگیره و بیاره که دیدیم آقا فیلم هفت با بازی برادپیت رو گرفته بود.اون دیده بودش ولی من نه!!!خوب بود.یعنی در کل باحال بود. ناصر و نیما صدای خوبی دارن برای همین همیشه وقتی پیش هم هستیم یه دهن واسمون می خونن و ما هم کلی حال میکنیم. جمعه شد و صبح که از خواب بیدار شدم ناصر بازم رفته بود.]اما بی خبر.نمیدونستم کجا دنبالش باید بگردم!!!از چی فرار کرده بود؟؟؟آخه کجا رو داشت بره؟؟؟(آخ ببخشید یه کم جو گرفتم!!!)[ زنگ زدم خونشون گفتن رفته دوش بگیره.تلفن رو که قطع کردم مثل خانم ها ی خانه دار موفق مثل بقیه زمانها تو این دو روز شروع کردم به شست و شور ظرفها و یه کم آشپزخونه رو تمیز کردم که یهو امیر زنگ زد که میام پیشت.منم یه قرمه سبزی از بین غذاهایی که مامان قبل سفر درست کرده بود و تو یخچال گذاشته بود برداشتم و تو مایکروفر گذاشتم و گرم کردم و امیر اومد و ناصر هم اومد و یه ناهار توپ زدیم به بدن و نشستیم پای خاطرات باحال و شیرین امیر.متولد 63 از ما بزرگتره.واسه من داداشه.همیشه کمکم کرده.خاطرات باحالی داره.همیشه شنیدنی اند خودشم خیلی باحال تعریف میکنه.آدم رو جذب حرفاش میکنه.بعد هم فوتبال دیدیم و از سه نفر فقط منه بیچاره استقلالی بودم و اون دو تا پرسپولیسی.منم هی کری میخوندم تا اینکه استقلال گل زد و من بیشتر میخندیدم و اذیتشون میکردم.اونام یا میخندیدن یا حرص میخوردن.آخ پرسپولیس که گل زد من ساکت بودم و اونا لیچار بار من میکردن!!!خلاصه جاتون خالی خیلی حال کردیم. شب که شد امیر هرچی بهش اصرار کردم نموند واسه شام و رفت.من موندم و ناصر.زنگ زدیم به نیما که تازه از اصفهان اومده بود و بهش گفتم بیاد و دوباره تا الان داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و میخندیدیم و یه کم هم بحث جدی راجع به اسلام و اینجور چیزا کردیم.آخه یه نفرمون یه کمی از اسلام زده شده.البته حقم داره!!!تو این مملکت از وقتی چشم باز کرده دیده که همش بدبختی و گرونی و کلی بیچارگی دیگه بوده.حالام که هردو خوابن و من دارم این پست رو مینویسم...اینها خاطراتی بود ار دو سه روزی که گذشت. توی هفته نامه امید جوان این هفته در صفحه ی چشم انداز اینبار هم آقای مهدی دوستدار که همیشه مقالات خیلی باحالی داره،یه مقاله نوشته با نام نقره داغ کردن مردم با قبض های برق حساب سازی شده!(که البته تصویر یه قبض برق هم چاپ کردند که من دیگه اونو نمیتونم بیارم چون اسکنر ندارم).منم چون خودم خیلی خوشم اومد دلم نیومد واسه شما هم ننویسمش.البته قبلش کسب اجازه میکنم از آقای دوستدار و هفته نامه امید جوان و امیدوارم راضی باشند چون هدف بیشتر از روشن کردن ذهن مردم نیست: برای دیدن متن مقاله روی لینک ادامه مطلب کلیک کن با تسلیت فراوان به مناسبت فرارسیدن ایام شهادت مولای متقیان علی(ع) و گرامیداشت شبهای قدر از تمام شما دوستان عزیز میخواهم که به سایت موج سوم که لینک آن در همین وبلاگ قرار داده شده است مراجعه کنید و طومار الکترونیکی دعوت از سید محمد خاتمی را برای اعلام کاندیداتوری در انتخابات دهم ریاست جمهوری امضا کنید.
![]()
![]()
![]()
بقیش اینجاست
| Design By : Night Skin |


