...شب نوشته ها
عمرتون صد شب یلدا...دلتون قد یه دریا...توی این شب های سرما...یادتون همیشه با ما... یلدای همه شما ایرانیان مبارک من همین الان از سفر اومدم...الان الان هم نه ولی یه ۴۵ دقیقه ای میشه...تا رسیدم اومدم پیش شما...هفته ی خوبی داشتم...و امیدوارم که همه شما هم هفته های خوبی رو گذرونده باشید و هفته های موفقیت آمیزی رو پیش رو داشته باشید. گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنقدر محو که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزدم تا که زدستم نروی ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی این شعر دلیل بر عاشقی یا چیز دیگه ای نیست،و قصد اهدا کردن اون رو به هیچ شخص خاصی نیز ندارم.بنابراین برداشتی نکنید که به این چند مورد مربوط باشه.بلکه دلیل نوشتن این دو بیت فقط این بود که بگم یکی از تابلوهایی که توی اتاقم هست این شعر رو روی خودش جای داده و چون هرروز میبینمش تقریباً بهش عادت کردم.همین!!!!!!!!!!!! اکثر مردم شاد نیستند آنان شاد نیستند زیرا در قلبهایشان عشق وجود ندارد... هنگامی عشق در قلبهایتان طلوع می کند که بین خود و دیگری حصار و سدی نداشته باشید: وقتی که مردم را بدون قضاوت کردن ،ملاقات و مشاهده می کنید ......... وقتی که با مشاهده ی قایقی بادبانی بر روی رودخانه دچار وجد و سرور می شوید..... بدون طلوع عشق در قلبتان زندگی معنای بسیار کوچکی خواهد داشت........ کریشنا مورتی هنگامی که چشمهایمان به دنیا باز شد اولین چیزی که دیدیم روشنایی بود خداوندا دستهای ما را رها مکن و مگذار که در ظلمت و تاریکی چشم از جهان فرو بندیم ........ امروز تولد سجاد عزیز است....اشتباه گفتم امروز ساگرد شکوفایی یک گل دوست داشتنی ست! سجاد جان صمیمانه می گویم :تولدت مبارک این آخرین نوشته ی من در وبلاگ شب نوشته ها ست من یه مهمون بودم و هر مهمونی بالاخره باید یه روزی زحمتو کم کنه... البته رفتن من به این معنی نیست که از شما دوستای گلم و سجاد خوبم جدا میشم نه من همیشه بهتون سر می زنم و توی وبلاگ خودم در کنارتون هستم ،شاید شما هم با من هم عقیده باشید که شب نوشته ها قبل از حضور من پر شور تر و صمیمانه تر بود امیدوارم سجاد عزیزم بعد از این حضور پررنگ تری داشته باشه و دوستی های ما همچنان ادامه داشته باشه... شب نوشته ها جاییه که همیشه دوسش دارم و توی اون دوستای گل زیادی پیدا کردم، ما دوستای نتی شاید هیچوقت همدیگه رو نبینیم اما خیلی به هم نزدیکیم چون محرم حرفای دل همدیگه و مرحم زخمای دل همدیگه هستیم..... یه آسمون دوستتون دارم سجاد جان بازم می گم: تولدت مبارک انشاءلله جشن تولد صد سالگیت ........ در آخر آرزو می کنم ازهر امتحان زندگی سربلند بگذری......... همخانه ی امروز و دوست فردای شب نوشته ها: فرگل واقعاً دنیا دنیای بدی شده.دیگه واقعا نمیشه به هیچکس اعتماد کرد.دیگه نمیشه فهمید کی راست میگه کی دروغ!!!!!!به خدا،به پیر به پیغمبردیگه دوست و دشمن رو نمیشه از هم جدا کرد،چون شناختشون سخت شده.نمیشه فهمید کی خیر آدم رو میخواد و کی میخواد فقط از آدم استفاده کنه.ای کاش خدا هرگز دروغ رو نمی آفرید که حتی خود من هم بهش آلوده شم.ای کاش خیلی از این چیزایی که ازشون به نام گناه یاد میکنن وجود نداشتن.کاش همون مدینه فاضله وجود داشت.تا کی باید صبر کرد و انتظار کشید!!!!!!!!!! اونایی که از نزدیک با من روبه رو می شن یا از راه دور جویای احوال من هستند خبر دارن که این روزها با اینکه دارم به روز تولدم(15 آذر) نزدیک میشم ولی اصلاً از نظر روحی شرایط مساعدی ندارم و حال و روزم اصلاً خوب نیست و واقعاً این دفعه دیگه تمام خنده هام ظاهری شده!!!!!!! پاراگراف اولی که نوشتم مربوط به خبرهاییه که این روزها راجع به یه آدم مزخرف میشنوم که داره مثل گذشته (از سال 83 تا همین الان که دارم مینویسم)با احساسات یه سری دختر بدبخت بازی میکنه و به بهانه واهی ازدواج و جلب اعتماد بیش از حد اونارو به جایی میبره که نباید برن.تو همین چند هفته خبر از دو سه دختر بود.این آخری هم که تازه باهاش آشنا شده شنیدم که تو خانوادش مشکل داره و میشینه واسه این یارو دردودل میکنه و اشک میریزه ، این یارو هم بجای اینکه راه درست بذاره جلو پاش تشویق به فرارش میکنه و به این بهانه که فرار کن میام میگیرمت و جهاز نمیخوام و میریم با هم یه جایی دور از همه زندگی میکنیم،با زندگی و احساس این دختر احمق بازی میکنه.اینطور که من شنیدم موقع حرف زدن این دختر از پشت تلفن و شنیدن صدای گریه هاش این آقا مشغول خندیدن آن هم به سبک شیطانی بوده!!!!!!!!!صددرصد این آقایی که من الان حدود 9 ماهه باهاش قطع رابطه کردم و قبلاً هم خدا را شاهد میگیریم که تو هیچ مورد شریک نبودم این ضرب المثل معروف را شنیده: "دست بالای دست بسیار است". اگر شنیده پس چرا دست بردار نیست؟پس معلوم میشه این آقا یا خیلی نفهم است و از بهره هوشی بسیار پایینی برخوردار است یا خودش را به خنگی و نفهمی زده که راحت کارش را بکند و در آخر هم عذاب وجدانی به سراغش نیاید. به بچه ها هم سفارش کردم که اصلاً نه نصیحت تو کارهاتون باشه و نه چیز دیگه.چون نمیخوام همین حرفایی که به من میزد که: "تو حسودیت می شه که این حرفا رو به من میزنی " به دوستام هم گفته بشه.واقعاً این حسودیه؟!؟!؟!؟ شرایطی پیش آمده بود و با یکی از کسانی که با این آقا دوست شده بود و خیلی زود به امیالش پی برده بود آشنا شدیم و حرفایی زدیم و فهمیدیم که دختر ساده و پاکی بوده و خدا نخواسته که اینجوری بشه،اما الان دچار ناراحتی های عصبی هم شده.فقط حرفی که زیاد تکرار میکنه اینه که ازش نمیگذرم.اون به من وعده ازدواج داده بود.نمیدونم چه احساسی پیدا میکنید با شنیدن این حرفا.نمیدونم کسی هست که با شنیدن این حرفا از پسر بودن خودش بدش نیاد.کسی هست که بازم به مرد بودنش و قدرت زیادش بنازه.آخرش که چی Mr.Donkey؟فکر میکنی تا آخرش همینجوری روزگار بر وفق مرادت میچرخه. نه داداش به این سادگی ها هم نیست.همیشه گفتن: "یه بار جستی ملخک،دوبار جستی ملخک،بار سوم توی دستی ملخک"(فکر کنم حافظه ام یاری نداد و یه کم تحریف شد) واقعاً من به عنوان یه پسر از جمعیت پسران ایران که تعدادشون هم کم نیست بابت شنیدن این قضایا واقعاً بعضی وقتها آرزوی کر شدن و کور شدن میکنم.من هم اعتقاد به رابطه ی زن و مرد دارم ولی نه اینجوری.بلکه سالم و دوستانه و مسالمت آمیز،دقیقاً انگار در مقابل همجنس خود هستند.واقعاً از ته دل شرمنده ام.نمیدونم دیگه چی باید بگم!!!!!!!!! بیشتر از این بخوام حرف بزنم و این کارها رو انکار کنم به حسود بودن متهم میشم که اصلاً دوست ندارم.هیچ وقت دوست نداشتم به چند چیز متهم شوم: " چشم چران بودن،حسود و بخیل" به چاپلوس و تملق گوی خانمها متهم میشوم که بازهم اصلاً دوست ندارم.متنفرم. ای کاش روزی برسه که دیگه همه مردم دنیا راحت در کنار هم باشند و خبر از هیچ هوس و دروغ و ...نباشد. نبودم...واقعاْ شرمنده...شاید تا مدتی دیگر هم نباشم...اما از همه ی شما که خوندید و کامنت گذاشتید تشکر میکنم.از تو دختر ایرونی عزیز مهسا که جویای احوالم بودی ممنونم...از فرگل خیلی وقته خبر ندارم.نگاه کردم دیدم آپ نکرده.همه شما رو دوست دارم. 


![]()
| Design By : Night Skin |

