تبليغاتX
...شب نوشته ها


...شب نوشته ها

چه روزهای گرمی.نه حالا خداییش اینقدرهم که گفتم گرم نیست،بهتره بگم ولرم اصلاً انگار نه انگار که زمستونه و باید سرد باشه و با شال و کلاه و کاپشن بیایم بیرون،ولی نه.هیچ خبری نیست.

واقعاً این نشونه چیه؟جز اینه که خدا ما ایرانیا رو که ادعامون تو مسلمون بودن از همه جهان بیشتره رو داره بیشتر از بقیه کشورها از نعمتهاش محروم میکنه.نمیدونم.انشاالله که اینطور نباشه.

توی این روزهای گرم وقتی که میرم بیرون از خونه همش به اینورو اونور که نگاه میکنم همه مردم رو مشغول خرید میبینم.همه دارن خودشونو آماده میکنن.

آماده میشن واسه آغاز سال جدید.میگن بهار دیگه ای داره میاد.شمارش معکوس برای آغاز سال 88 شروع شده.فکر کنم31 یا 32 روز دیگه به سال جدید بیشتر باقی نمونده باشه و یه سال دیگه هم از عمرمون داره کم کم تموم میشه.

تاحالا فکر کردی به سالهایی که گذشت؟

من که از 15 آذر 66 که به دنیا اومدم تا سال 87 ، بیست و یک بهار و پشت سرگذاشتم.

وای.

یعنی به این زودی زود شد بیست و یکی؟

چقدر زود میگذره؟

چند تا بهاره دیگه رو با یاری خدا میتونم ببینم؟

بهار امسال چه شکلیه؟

من میتونم ببینمش؟

....

میبینی چه سوالهایی راجع به همین قضیه کوچولو تو ذهن آدما نقش میبنده؟گذر عمر.واژه ای که همه باهاش آشنایی دارن حتی آدمایی که از نظر سواد مشکل دارن و نمیتونن بخوننش و برای خودشون معنیش کنن هم با دیدن این سالهایی که داره میاد و سریع هم میره میتونه بفهمه که روز به روز داره به اون مرحله اصلی زندگی نزدیک میشه.

بیخیال.

نمیخوام ازش حرف بزنم.

چون امید به زندگی من داره بالا میره و میخوام مثل آدمای موفق فقط از زندگی لذت ببرم.

سالی که داره میاد واسه من شاید سال خوبی باشه، شایدم سال بد.پیشگو نیستم ولی امیدوارم و از خدا میخوام که نه فقط برای من بلکه برای همه آدما،بخصوص خانوادم و دوستای گلم که شما هم جزئی از اونا هستید سال خوبی باشه.و برای ایران عزیزم فقط موفقیت و پیروزی آرزو میکنم.

امیدوارم که انتخابات خوبی رو در خرداد88 در پیش داشته باشیم و همه مردم با خیال راحت بدون اینکه تصور این رو داشته باشن که رای شان بی اثره پای صندوق های رای بیان و با توجه به سلیقه خودشون رای بدن.و به قول سید بزرگوار،محمد خاتمی هر نتیجه ای که از انتخابات حاصل بشه خیر و به نفع ایرانه.

امیدوارم تیم ملی فوتبال کشورم با سرمربی خودش یعنی علی دایی که من خیلی بهش علاقه دارم بتونه به اون هدف اصلیش برسه و به جام جهانی 2010 صعود کنه و کارش به اما و اگرها و خدایی نکرده افسوس ها و آه و حسرت ها نکشه و بچه های تیم ملی هم بدونن که یکی از علاقه مندی های مردم ایران عزیز تیم ملی فوتبال کشورمونه.البته همه ورزشها محترمن و امیدوارم تو سال جدید افتخارات ورزشی زیادی چه تو آسیا و چه تو جهان برای کشورمون رقم بخوره.

امیدوارم سالی که داره میاد بهارش توام با نعمتهای خدا باشه تا تابستون بی آب و بی برق نداشته باشیم.

امیدوارم سال جدید از نظر علمی و پژوهشی سال خوبی باشه و جوونای مخترع ایران امسالم باز اسم و پرچم ایران رو به سقف سالنهای اهدا جوایز بچسبونن.

امیدوارم هیچکدوم از مردم خوب وطنم تو سال جدید مشکل نداشته باشن و با انگیزه بیشتری به پیشرفت وطنمون کمک کنیم.

و در آخر امیدوارم در سال جدید هیچ وقت حرف از بالارفتن نرخ تورم و تصویب قطعنامه های بیشتر علیه وطنم و تحریم بیشتر از سوی کشورهای دیگه و گرونی اجناس و دوستی با مردم اسرائیل و مدرک جعلی و دروغ و جنگ (تو هیچ جای دنیا) و توهین به جوونا و خلاصه خیلی اتفاقای دیگه به میون نیاد...

ای خدا یعنی میشه...

 

"با یاری خدا و عنایت امام زمان(عج)"

 

"به امید موفقیت بیش از پیش ایران عزیزم"

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 0:43 به قلم شب نویس| |

پویش(کمپین) دعوت از خاتمی(موج سوم) شعری از فرانسیسکو خسوس مونیوز سولر، شاعر اسپانیانی که در وصف سید محمد خاتمی گفته شده رو در پایگاه اطلاع رسانی خود قرار داد.دلم نیومد شما دوستای خوبم هم اونو نخونید.برای همین پست جدیدم رو به این شعر اختصاص میدم(البته با کسب اجازه از سایت موج سوم و مترجم این اثر سرکار خانم مرتضوی):

برای دیدن متن این شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 

 

 


بقیش اینجاست
نگاشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 1:35 به قلم شب نویس|

اینبارهم مثل همیشه قلم در دست گرفتم بی آنکه اطلاعی از آنچه می خواهم بنویسم داشته باشم.

یه جورایی دوست دارم بنویسم.خیلی چیزارو دوست دارم تو اینجا بنویسم،اما نمیدونم چرا موقع نوشتن که میشه هیچ چیز رو به خاطر نمیارم...

دوست دارم بگم که اصلاً تصور اینکه یه روزی این خوشی ها و ناراحتی های دانشگاه هم تموم میشه رو نداشتم.لااقل به این زودی فکر نمیکردم تموم شه.

آخ که چه روزایی بود.مهر 84 که اومدیم سرکلاس 17سال و 10 ماهم بود.فکر کنم تو همکلاسی های خودمون از همه کوچیکتر بودم.ولی خوب از نظر شیطونی میشه بگی جز نفرات اول دانشگاه بودم و به قول معروف میخواستم یه جورایی کمی سنمو جبران کنم(شوخی کردم به جون خودم!!!)من با چندتا از دوستای دوران دبیرستان همکلاس شده بودم و واسه همین احساس دلتنگی نداشتم و همچنین به خاطر ارتباط اجتماعی بالایی که داشتم(نوشابه قیمتش چقدره الان؟) و دارم با اشخاص خیلی زیادی توی دانشگاه سلام و علیک پیدا کردم طوری که دوستای صمیمیم بعضی اوقات اعصابشون خورد میشد.خیلی روزای خوبی بود.ولی خداییش هیچ وقت به هیچ استادی بی احترامی نکردم و شوخی هایی که به کسی بربخوره انجام ندادم.اینقدر خوش بودیم.اکثر اوقات خونه یکی از بچه ها بودیم(حتی توی شهرهای دیگه) و خیلی اوقاتم بروبچ خونه ما!!!!(مهمون حبیب خداست!!!)

گذشت و گذشت و گذشت...

امروز نوبت انتخاب واحد ما بود.وارد ترم آخر شدم.خوشحالم که دارم میرم جز لیسانسه های این مملکت(البته از نوع بیکار و مشغول به مکیدن سماغ و گذاشتن مدرک اخذ شده روی کوزه بجای درب آن!!!!) و از جهتی هم ناراحتم که چرا این دوران ایقدر زودتر از همه دوران تحصیل سپری شد.خیلی زودتر.طوری که این چند وقت به هرکدوم از دوستام گفتن همه تایید کردن که این دوران خیلی به سرعت سپری شد و مجال خوشی و ناراحتی بیشتر از این رو بهمون نداد.

امروز ساعت 9:30 که انتخاب واحد رو شروع کردم نزدیک به 3 دقیقه بیشتر طول نکشید که تموم شد.14 واحد باقی مونده رو به راحتی برداشتم.همه رو.اما عصر که دوباره نگاهی به پرینت ثبت نامم داخل سایت دانشگاه انداختم دیدم یه درس 2واحدی خود به خود حذف شده.پیگیر قضیه شدم.دیدم داخل سایت نوشته شما از دروس عمومی گروه معارف فقط حق اخذ یک درس را دارید و از همین جهت که این ترم 6 واحد عمومی دارم دادم خودشون درس انقلاب رو حذف کرده اند.خلاصه اینکه با یه نیم ساعتی نشستن تو اتاق مدیرگروه(البته فقط به خاطر ازدیاد دانشجو در این مکان،وگرنه مدیرگروه ما به کار خودش مسلطه!!!جدی میگم.) کار ما هم حل شد و بردنمون جز موارد خاص...

                               .................................................................

امروز عصر شبکه سه داشت مسابقه شطرنج احسان قائم مقامی،استاد بزرگ شطرنج رو با اون حریف سن و سالدار و با تجربه روسیش نشون میداد.مسابقه سرعتی بود و احسان قائم مقامی از همون اول مسابقه رو دست خودش گرفته بود و از وقت خودش به درستی استفاده کرد تا اینکه حریف روسی به یکباره نتونست شکست از یک جوون رو تحمل کنه و میز رو ترک کرد.واقعاً اون لحظه بهترین لحظه برای من و برای همه ایرانی هایی بود که این مسابقه رو دیدن.افتخاری دیگه واسه ایران.افتخاری که بازهم جوونای ایرانی برای وطن عزیزم آفریدند.

احسان قائم مقامی واقعاً افتخار آفرید.من هم به عنوان یه جوون ایرونی به داشتن کسی مثل احسان قائم مقامی تو وطنم افتخار میکنم.

 

در آخر:

 

                                "چو ایران نباشد تن من مباد"

نگاشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 0:53 به قلم شب نویس| |

آخیش...راحت شدم...اینم از امتحانای ترم هفتم...پنج شنبه شب اینقدر راحت بعد دو شب خوابیدم البته ساعت 3:30 صبح چون پیش بروبچ بودم و اصلاً وقت خواب نبود.از یه جهت ناراحتم چون ترم هفتم هم به همین زودی تموم شد و از جهتی هم خوشحالم چون اکثر امتحانام به مقدار خیلی زیاد راضی کننده بودن به جز امتحان آخر که اصلاً راضی کننده نبود،و میشه گفت که قبولی یا عدم قبولیم پنجاه پنجاه میباشد.(میباشد:D)

بابا حالا به خاطر این امتحان آخر نمیخواید بهم یه خسته نباشید بگید.آها این شد.من همینو میخوام.

دلم میخواد همینجا در حد تیم ملی برزیل داد بزنم و از خدای خوبم که تو امتحانای این ترم مثل همیشه منو به شدت حمایت کرد تشکر کنم.دلم میخواد از کسایی که منو دعا کردن و میکنن تشکر ویژه ای کنم و چون نمیتونم که همشونو از نزدیک مورد مشاهده قرار بدم پس از همینجا میگم که خیلی چاکریم و شما هم خیلی باحالید.انشاالله بتونم جبران کنم همینطور که دارم میکنم و همه دوستامو چه مجازی و چه واقعی همیشه دعا میکنم که خیلی حق به گردن من دارن.البته نه به اندازه مامان بابام.

خلاصه غرض از این پست این بود که بگم اومدم و کامنتای شما دوستای خوب رو هم حسابی خوندم.به خدا چند بار.خیلی بامعرفتید.

تو پست قبلی آخرش وقتی خواستم خداحافظی کنم اشتباهاً نوشته بودم تا پایان دهه اول امتحانات خداحافظ که الان میگم که منظورم تا پایان دهه اول بهمن بود!!!که الان دیدم اصلاً تموم شدن امتحانام به پایان دهه اول نکشید چون سوم بهمن تموم شد.خلاصه معذرت خواهی میکنم و به همتون میگم که دوستتون دارم.

این چند روز که نبودم و به قول معروف مشغول دست و پنجه نرم کردن با غولی به نام امتحانات بودم فقطم درس نخوندم کم و بیش برنامه های تلویزیون و خبرهای داخل روزنامه ها(ما جام جم میگیریم،ولی خوب سیاسیاش رو اصلاً قبول نداریم و واسه خبرهای سیاسی هفته نامه امید جوان استفاده میکنیم) رو میدیدم و میخوندم و خلاصه از دنیای اطرافم بی خبر نبودم.به جز شما دوستای خوبم،چون این چند روز اصلاً ONLINE نشدم.

تو برنامه های تلویزیون برنامه 90 عادل فردوسی پور رو خیلی دوست دارم و هرهفته نگاه میکنم نه به خاطر اینکه عاشق و بیننده پروپاقرص فوتبال هستم بلکه بیشتر(89%)به خاطر شخصیت دوست داشتنی خود عادل فردوسی پور.

خبرهایی که این آخریا داشت میرسید مبنی بر تحریم برنامه 90 از سوی سازمان تربیت بدنی خیلی جالب نبود.و تو این چند هفته فقط خدا خدا میکردم که برنامه 90 قطع نشه و هر هفته هم پخش شد.ولی این دوشنبه آخر که خبر تحریم برنامه 90 بوجود اومده بود و حال خود عادل فردوسی پور رو از تلویزیون دیدم که دیگه از اون خنده های جسورانه و زیرکانه خبری نبود و همچنین ایرادی که تو سیستم اس ام اس برنامه بوجود آوردن و اذیت و آزارشونو رسوندن یه جورایی دلم گرفت.بازم مرام ضرغامی(هرچند شخصیت محبوبی در ذهن من نیست) و پورمحمدی که جلوی سازمان تربیت بدنی وایستادند و نذاشتن برنامه قطع شه و صراحتاً از عادل فردوسی پور و برنامه اش دفاع کردن.

آخه نمیدونم چرا تا جایی و کسی به نفعشون نیست و حرف درست میزنه میان خرابش میکنن.به قول خودمون رسیدیم به سی سالگیه انقلاب،اما تو این سی سال هنوز اون مرام و اخلاق حذفی خودمون رو که مربوط به سالهای اول انقلاب بود حفظ کردیم و هی دوست داریم فقط از اون بالا یکیو بکوبیم زمین.

بالاخره اینم نوعی زندگیه!!!........

  

 

  

نگاشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 0:34 به قلم شب نویس| |


Design By : Night Skin